سيد محمد باقر برقعى
4004
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گهى ز اشك غم و خون دل بود رنگين * گهى ز شادى رشته است پرنيان سخن جهان بدان سبب از عشق نغمهپرداز است * كه عشق يافت چنين پهنهء كهكشان سخن جهان بدون سخن سخت سرد و خاموش است * حيات نيست اگر نيست نغمهء خوان سخن نه واژهاى ، نه سرودى ، نه شعر جانسوزى * نه صوت عشق به گوش آيد از زبان سخن كسى ز حق و عدالت نكرد خواهد ياد * اگر نشان ندهد راه ، قهرمان سخن * * شكفته باد گلستان شعر و نثر درى * كه خرمنى ز گل آورد ، ارمغان سخن ببين چه كاخ بلندى ز نظم پىافكند * بزرگمردى دانا و پهلوان سخن و يا چگونه بياموخت قدسيان را شعر * غزلسراى هنرمند خاندان سخن نگر به پردهء شعرش به رقص ماهرخان * به هر نواى دلانگيز و شادمان سخن يكى سرود بسى داستان رنگارنگ * نظام داد به اركان داستان سخن ترانههاى حكيمانه آفريد يكى * نشاند نكتهء بسيار در ميان سخن يكى به نالهء نى نكتهها حكايت كرد * مرا دو رهبر و معشوق عارفان سخن ز فيض عرفان افلاك زير پر آورد * فراخناى هنر بين بر آسمان سخن حكيمى آمد و بگشود دفترى چو بهشت * فرا نمود گلستان و بوستان سخن هزار گونه حوادث گذشت بر اين ملك * چو سيلهاى خروشان به خانمان سخن زبان ما چو دژى استوار باقى ماند * به پاسدارى فرهنگ جاودان سخن به شعر و عشق و هنر بود نامور اين ملك * به پيش خلق جهان گستريد خوان سخن به شرق و غرب همه بهرهور ز احسانش * درودگويان بر جان ميزبان سخن پراكنيد به هر سو شميم شعر درى * نسيم خرّم گلزار بىخزان سخن سخن بماند بر جاى تا جهان برپاست * هنر بماند جاويد در ضمان سخن * * سپيد گشت مرا موى و رنجها بردم * به شوق پرورش نسل نوجوان سخن چو باغى پرگل و سنبل شود به جلوهگرى * ز خستگى نكند ياد باغبان سخن دلم خوش است كه امروز در خراسان هست * نشان ز رونق كانون باستان سخن